تبليغاتX
میخوام بمونی
سلام واقعیت اینکه دیگه اونی وجود نداره که من بخوام بهش برسم اون نیست که بخوام واسه رسیدن بهش هر کاری بکنم اما تو هرجا هستی باش زندگی کن و ببین که من چطور زندگی نمی کنم . فقط ببین که دنیای من خیلی تاریک و سرده اینجا کسی برام نگرون نیست اینجا کسی دلواپس من نیست اینجا همین جایی که واستادم کسی دلتنگ من نیست......
+ نوشته شده توسط یکی مث تو در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 20:4 |
سلام من اینجام تو این روزا نمی دونم تو کجایی؟کجای این شبا؟این روزا هر کی که می اد یه بهونه ای دستم می ده واسه گریه کردن این روزا همه یه جورایی می خوان ناراحتیمو ببینن عجیبه که دست از سرم بر نمی دارن عجیبه که من دستامو گرفتم بالا داد زدم به خدا دیگه جونی ندارم این همه اذیت واسه چیه؟من که دارم می گم کم اوردم دارم می رم کجا نمی دونم فقط دلم گرفته از تویی که اینهمه دوست دارم و دوسم نداری از تویی که به خاطر دوست داشتنت نتونستم با گذاشتم آشتی کنم از تویی که به خاطر عشقت موندم و تو رو همه واستادم از تویی که نیستی اما انگار با منی از این انتظار از این که همه سر کوفت تو عشقتو می زنن خسته نشدن از این همه سر کوفت؟به خدا دارم کم می ارمتورو خدا بیا جواب همه رو بده بیا بگو چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا من عاشق تویی شدم که عاشقم نبودی؟؟؟؟؟ خسته شدم خسته ام تورو خدا بذارین نفس بکشم
+ نوشته شده توسط یکی مث تو در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 22:19 |
+ نوشته شده توسط یکی مث تو در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 14:45 |
سلام بازم یه روز دیگه اومد بدون اینکه بخوایم اومد و داره می ره خیلی وقته یادم رفته دوست داشتن کسی که دوسم نداشت چقد سخت بود. خیلی وقته یادم رفته کی بهم خوبی کرده و کی بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر چند فرقی هم نداره هر دو تا گذشتن چه فرقی می کنه کی خوبی کرده کی بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همیشه پاییز و دوس داشتم امسال هم پاییز با اومدنش خیلی غمامو زنده کرد و کسی رو که عاشق بودم ازم گرفت اما هنوزم محکم تر از قبل واستادم و می گم که هر دوتاشون رو هم پاییز و هم اون رو دوست دارم بازم پاییز ....... 

بعضیا قید همه چیز و زدن خیلی ها اسیر اقبال بدن!

اون بالا نشستی گوش کن ای خدا چه عذابیه به دنیا اومدن.....

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 14:16 |
سلام نمی دونم چرا هیچ کس حواسش به گذر زمان نیست نمی دونم این همه دویدن و تلاش کردن واسه چیه؟ نمی فهمم چرا داریم زندگی می کنیم؟ تا حالا شده تو یه لحظه کم بیاری؟تا حالا شده واسه یه دقیقه گم شی؟ میون آدما ؟میون نگاه ها ؟واسه ثانیه ای با خودتم غریبه شی؟این روزا با همه چیز و همه کس غریبه ام این روزا معنای زندگی کردن و تو گیر و دار این ثانیه ها گم کردم و معلق و وارونه شدم تو این دنیا. نمی دونم کجام و کجا این ثانیه های تکراری گم شدم نمی دونم شاید زمان تو همین ساعت دیواری اتاقم از سر به سر گذاشتن خسته شده و واسه یه لحظه از کار کردن های بی هدفش خسته شده. شاید میون این عقربه های ساعت دیواری اتاقم گم شدم یا شایدم کم شدم......

نمی دونم کجام کجا گیر کردم و تو کدوم ثانیه درجا زدم و از رفتن کدوم ثانیه غمگینم. کم شدم و کسی حس نکرد گم شدم و کسی دنبالم نگشت همه گفتن پوستش کلفته بسابیدش دردش نمیاد سابیدن و سابیدن حالا دیگه به خدا دردم می اد دردم می گیره دیگه پوستم کلفت نیست دیگه صبرم زیاد نیست دیگه ..........................................................................

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 23:43 |
شاید

       یه روزی

                   یه جایی 

                               صبر داشته باش 

                                         شاید

       یه کسی  

                   یه چیزی 

                            صبر داشته باش

           

    

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 23:25 |
سلام این مطلب رو قبلا آپ کردم اما خواستم سلامی مجدد بگم واسه همین دوباره آپ کردم

به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد 

سلام زیبا

اما سلام نه، چرا هیچ کس هرگز حواسش به این نرفت که سلام اولین ستاره ایست که به مخاطب چشمک می زند و بعضی ها حتی برای خریدن کمی توجه، درشتش میکنند و نکند چشمک سلام چشمان مخاطب را ببرد به...

بگذریم، یکی نیست بگوید چه فرقی میکند گیریم که اول نامه ها سلام نمیکردیم باید یک واژه ی در به دری پیدا میشد که با آن آغاز کنیم نه؟!

نه اینکه اسم خودش را بنویسی، اما باز هم نه، با اسم او که آغاز کنی دیگر ادامه دادنش جرات می خواهد.

بگذار مثل همیشه همه این کار را طبق سنت انجام دهیم و فقط بنویسیم سلام.

ببینم چه کسی حواسش پی چشمک و درشتی سلام است و چه کسی حواسش با سلام نامه که هیچ با اشاره و ادامه هم به این سادگی ها پرت نمیشود، باور کن قصه ی سلام را طولانی کردم که دیر تر به اصل برگردیم.

حقیقتش حالت را جور دیگر هم میتوان پرسید.پس نوشتن نامه به خاطر دوری راه نبود. این بار برایت نوشتم تمام آنهایی را که یک بار از خودم پرسیدم و در جوابش ماندم خیره به طاق، طاقی که پر از دعا و آرزو ست...

میدانی! نمیدانم چرا مدتهاست هر چه می خواهم فرقی نمیکند برای چه کسی میرود آن بالا، بالای طاق نور، چراغ را طواف میکند و بر میگردد. لا اقل مثل پروانه عاشقانه نمیسوزد که دلم نسوزد بر میگردد همان جای اولش.

راستی هنوز آنجا دلواپس هیچ کس نیستی؟

خوش به حال دل بی دلواپسیت. الهی چشم به راه هیچ کس نمانی، نگرانی درد بدیست. یک سوال، محض رضای کسی که شاید روزی دلت برایش شور بزند بگو ببینم این تو نبودی که قانون جدایی را تصویب کردی؟

بگذریم....

اینجا همه ستاره شماری میکنند تا خوابشان ببرد و من ستاره می شمارم تا خوابم بپرد. هر چه کردم دنبال ستاره ای که نشانش کنم مثل قصه ها مال من و تو باشد نیست... این را یکبار برایت گفتم و باز هم میگویم:

هر ستاره شبیست که از تو دورم، آسمان چه پر ستاره است.

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت، نخواستنت، راندنت، باختنت، رفتنت، نماندنت، با او و هزاران اوی دیگر بودنت، بدون مکث پاسخ منفی دادنت...

و عشقی نیست جز عشق به صدای تا ابد نازت...

یادت بماند تمام آسمان من خلاصه در دو چشم توست، مراقبشان باش...

من و تو آن دو خطیم آری

موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز

به یکدیگر نرسیدن بود

                           حسرت زده ترین دیوانه ات

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 22:50 |
گاهی سکوت بالاتر از هر فریادیست

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 22:49 |
من اینجام.آخر دنیا ببین هنوز ایستاده ام هنوز نفس می کشم وگاهای فقط گاهی به این مردم اعتراض می کنم گاهی سکوت می کنم و گاهی فقط گاهی نگاه....

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 22:48 |
اگه شونت تکیه گامه چرا من تنها شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تولدم مبارککککککککککککککککک

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 13:31 |
خداحافظ دل و جونم دیگه با تو نمیمونم

نمیخواد دل بسوزونی برای قلب داغونم

خداحافظ همه هستیم خداحافظ شب مستیم

 نمیدونم الان دستاتو به دستای کی بستی؟

خداحافظ دارم میرم دیگه داره تموم میشه

همون روزا که میگفتی به پای تو حروم میشه

فقط چون این شعرو دوست داشتم نوشتم همین

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 23:22 |
+ نوشته شده توسط یکی مث تو در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 22:20 |
سلام بازم روزا تند اومدن و رفتن خیلی از عزیزامون که پیر بودن رفتن که خدا رحمتشون کنه .خیلی از عزیزامون پیر شدن  خیلیا جوون شدن و بزرگ بچه ها پا گرفتن کوچیکترا قد کشیدن خلاصه همه یه تغیراتی کردن .منم کلی بزرگ شدم هرچند دوست ندارم پا به دنیای ادم بزرگا بذارم میدونین دوست دارم بی دلیل بخندم بی بهونه گریه کنم گاهی بازی کنم و اینا تو دنیای آدم بزرگا جایی نداره چقد بده هر روز داریم پیرتر میشیم و بیشتر گناه می کنیم دل میشکونیم  
+ نوشته شده توسط یکی مث تو در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 22:8 |
برو با یارت عزیزم رها کن این تن منو الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

 اما یه قول به من بده یارت رو تنها نذاری که مثل من تنها بشه آواره از خونه بشه

 منم یه قول بهت می دم یه روز فراموشت کنم قلبمو سنگیش بکنم عشقتو خاکستر کنم

 اگه یه روز خواستی گلم کسی و نفرینش کنی بگو که مث من بشه زجر جدایی بکشه

سلام امروز خیلی واسم روز بدی بود این شعر واسه کسیه که نمی خواد بفهمه بین منو اون همه چیز تموم شده و سالهاست از ذهنم پاک شده...  خدا کنه بفهمه و دست برداره از این کاراش.

هرچند واسم مهم نیست  اما واسه خودش که امشب شکست خورد می گم آخه هر کسی رو نمی تونم تو دلم راه بدم هر کسی ارزش منو عشقم رو نداره. ۲سال پیش اشتباهی کردم که دیگه دلم نمی خواد تکرارش کنم. 

 

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 21:8 |
گاهی وقت ها چقدر ساده عروسک میشویم نه لبخند میزنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم !!!

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 18:14 |
انقدر آرزوهایم را به گور بردم که دیگر جایی برای جسدم نیست!!!!!

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت 12:46 |
چه دنیای جالبیه!تا حالا بهش فکر کردین؟ من یکی رو دوست دارم اون یکی دیگه رو و اون یکی باز کس دیگه رو و یکی باز منو. و جالبتر اینکه با همه ی اینها هممون هم تنها هستیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                                        

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 14:13 |
سلام امروز اومدم یه کم حرف بزنم از این ولاگ و کسی که این وبلاگ رو واسش درست کردم راستش نه ناراحتم از نبودنش ونه پشیمون از رفتنم. میدونید یه زمانی عاشق کسی بودم که این وبلاگ واسش شروع به کار کرد کسی که فکر می کردم عاشقشم و اگه اون نباشه زندگیم بی معناست؟ و این در حالی بود که من و اون حتی از قشر هم نبودیم حتی فکر کردنمون باهم فرق داشت.میدونید میگن پریدن با کسی که بالی واسه پرواز نداره اشتباست چون درک نمی کنه چون معنای پریدن رو نمی دونه چون آرزوهاش خیلی کوچیکه و دنیاش اندازه یک پنجرست.اون نمی پره چون پریدن جرات می خواد میدونید خیلی سعی کردم بهش بگم دنیا اندازه پنجره اتاقش نیست و برای بزرگ شدن باید پرید باید دل به دریا زد اما اون نفهمید گفتم بهش یه روز شاید خیلی دیر شه و از رفتارت پشیمون شی و اون نفهمید بعداز یک سلا و نیم اومد و گفت می خواد جبران کنه.اما چی رو؟می تونست انیه هایی رو که از من گرفته بود بهم برگردنه؟ دقیقه هایی رو که با اون تلف شد رو بهم بده؟روزایی که باید با شادی میگذروندم و نگذروندم رو بهم برگردونه؟روز تولدم و که بهترین روز بود و اون خراب کرد برام قشنگ کنه؟ یه سلا و نیم بیشتره فراموشش کردم و بعد از قسمی که خوردم حتی اسمی ازش نبردم و حتی وقتی برگشت بهش گفتم نمی شناسمش.دلم می خواد الان این حرفا رو بخونه و بعد بگه کی ضرر کرد؟ من؟یا اون؟ حالا که رفتم بهتر از من واسشپیدا شد؟در حالی که وقتی اون بود واسم بهتر از اون وجود داشت؟اون یک هفته ای که رفت از دوستاش پرسید من چطور زندگی کردم؟؟ اما حالا یک سال و نیم که من حتی اسمشم نیاوردم.عاشق کسی شدم که معنی عشق رو وارزش ادما رو میفهمه.اما اون چی؟به کی رسیده؟ کی دوسش داره؟اونی که دوسش داره یا باهاش حرف می زنه واقعا تنها با اونه؟ از کجای این دنیا اومده؟ آخر دنیا؟واسم مهم نیست حالا فقط می خوام این و بگم :

نمی خوام بمونییییییییییییییییییییییییییییییی برو و دیگه حتی تو رویات هم بهم فکر نکن.

تو اندازه همونی هستی که باهاش دوست شدی

پس برو و مطمئن باش اینجا دلی نشکسته!!!!!!!

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 21:31 |

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 0:5 |
سلام‭ ‬....‭

‬واین‮ ‬بار‮ ‬با‮ ‬انبوهی‮ ‬از‮ ‬بهانه‮ ‬ها‮ ‬سلامت‮ ‬می‮ ‬کنم‭ ‬....‭

‬سلام‮ ‬می‮ ‬کنم‮ ‬به‮ ‬تو‮ ‬که‮ ‬ترانه‮ ‬ای‮ ‬هستی‮ ‬برای‮ ‬زندگی‮ ‬کسی‭ ‬.....‭
‬عیبی‮ ‬ندارد‮ ‬اگر‮ ‬آن‮ ‬کسی‮ ‬که‮ ‬دوستش‮ ‬داری‮ ‬یا‮ ‬داشتی‮ ‬یا‮ ‬خواهی‮ ‬داشت‮ ‬دل‮ ‬به‮ ‬ترانه‮ ‬زندگی‮ ‬تو‮ ‬ندهد‭ ‬...‭
‬تو‮ ‬ترانه‮ ‬زندگی‮ ‬برای‮ ‬خودت‮ ‬بخوان....‭
‬ترانه‮ ‬بخوان‮ ‬تا‮ ‬نگذاری‮ ‬صدای‮ ‬بال‮ ‬کبوتر‮ ‬های‮ ‬عاشق‮ ‬از‮ ‬یاد‮ ‬ما‮ ‬برود....‭
‬ترانه‮ ‬بخوان‮ ‬تا‮ ‬صدای‮ ‬خش‮ ‬خش‮ ‬برگهای‮ ‬پائیزی‮ ‬را‮ ‬به‮ ‬فراموشی‮ ‬زمان‮ ‬نسپارم‭ ‬...‭
‬اصلا‮ ‬بیا‮ ‬و‮ ‬ترانه‮ ‬ای‮ ‬بخوان‮ ‬برای‮ ‬من‭ ‬....‭
‬برای‮ ‬منی‮ ‬که‮ ‬سالهاست‮ ‬صدای‮ ‬هیچ‮ ‬ترانه‮ ‬ای‮ ‬در‮ ‬گوشم‮ ‬زمزمه‮ ‬نکرده‭ 

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 23:29 |
سلام .اینبار اومدم بگم دارم می رم سفر یه سفر تقریبا یه ماهه. نمی دونم شاید نیاز دارم که برم و این خیلی خوبه اما اومدم آخرین حرفامو بزنم البته آخرین حرفای امسالم رو.

نازنینم همیشه گفته ام می خواهم بمانی و دستان سردم را گرمی ببخشی. اما اینک آمده ام بگویم دیگر مجالی برای ماندنت نیست. اینبار من می روم و تو را با کوله باری از خاطره تنها می گذارم. می روم تا تورا فراموش کنم هر چند با فراموش کردنت من نیز فراموش می شوم. مهربانم دیریست دستانم دیگر به سرما عادت کرده است ودیگر نمی خواهد گرما بپذیرد. مهربانم گرچه دیار ما دیار ماتم است اما من میروم تا اینبار با شادی بازگردم. بهترینم نمی دانی شبهای نبودنت چقدر سردو تاریک بود اما گذشت بار ها ستاره ها را شمردم و هر روز یکی از انها را خط زدم اما نه ستاره ها تمام شدند و نه من . ستاره ها را شمردم نیامدی و نمردم! راستی هنوز هم وقتی به یاد گذشته می افتی مرا از آن محو می کنی؟ 

می دانی دلم پوسیده است و دیگر صدایی از آن شنیده نمی شود.

راستی نامه ای که برایت نوشته ام را دوباره می نویسم.

سلام

ملالی نیست جز خیالی دور که مردم آنرا شادمانی بی سبب می دانند. بازم دنبال یک واژه باید گشت برای شروع نامه نمی دانم چرا می گویند نامه ام باید کوتاه باشد و پر محتوا. راستی آن دلی را که روزی بهت هدیه دادم کجاست؟ نه نمی خواهم پس بگیرمش فقط می خواستم جویای احوالش شوم آخر رهگذری می گفت صدای شکستنش را شنیده . می گویند نامه ام باید کوتاه باشد. باشد نامه ام را کوتاه می کنم  اما جواب دل دله کردن ها ی دلم را چه بدهم؟این دل که نمی فهمد چرا باید نامه ام کوتاه باشد هر چند خودم نیز نمی دانم . بگذریم .این دل فقط به دنبال یه جای سفید می گردد تا به قلمش معنی دهدو انجرا نیز مثل سرنوشتش سیاه کند . پس از نو می نویسم:

سلام ملالی نیست جز نداشتنت نخواستنت و نبودنت.

حال همه ما خوبست اما تو باور نکن   

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 21:22 |
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که دلت بخواد گريه کني ، اما بهونه ي درست و حساب نداشته باشي ....

خيلي سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما يه دفعه اشک از چشات جاري بشه ...

خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي ، اما ندونه ...

خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني ...

خيلي سخته که ازت بپرسه : حاضري باهام بموني ؟ و تو با اينکه آرزويي جز اين نداري ، فقط بخاطر خودش مجبور باشي بگي : نه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که عشق رو از نگاه کسي بخوني ، اما نتونه بهت بگه ...

خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی ...

ولي سخت تر از همه اينه كه عاشق كسي باشي كه عاشقته ‌‌‍، دنياي كسي باشي كه دنياي توه ، روياي كسي باشي كه روياي توه ، زندگي كسي باشي كه زندگيته ، قلبت مال كسي باشه كه قلبش مال توه ، اما ..................

هر جفتتون بدونيد كه " هرگز " به هم نمي رسيد ..............

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 19:32 |

آخر قصه چيست ؟ تو بگو!
هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟

جواب خاطره ها ايم را چه بدهم؟
بي تو و صداي مهربانت با كدام لاي لاي بخوابم؟
آخر؟ نه! ندارد! باورم نمي شود! نمي شود كه ما، تمام شود
!
مي شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟

اصلا تو نباشي ، من مي مانم؟ نمي دانم! شايد

نبود تو از همه چيز اين جهان بي رحم وحشتناك تر است
!
آخر قصه چيست؟

نه! نمي شود! عشق كه تمام نمي شود ، مي شود؟
!
نه! نه! نه! نه
!
اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟

اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ،
ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است

حالا بيا هراس پايان را از من بگير

حالا بيا به روزهاي خوش هنوز نيامده فكر كنيم
!
راه زيادي باقي است اما…

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 19:27 |
امروز اومدم جواب کسی رو بدم . من پشت کسی نه بد گفتم نه از کسی می ترسم. دلم می خواست بد بگم اما واقعا جونی واسه بد گفتن نداشتم. اگه حرفای آدمایی مث ... واستون مهمه پس دلیلی برای این که من ادامه بدم نداریم. اگه از کسی متنفر باشم تو نیستی و در ضمن نیازی به ترسوندن کسی هم ندارم . خیلی ها گفتن شما پشت من حرف زدین اما من خم به ابرو نیاوردم. به قول خودم هر کس بد ما به خلق گوید ما سینه او به کین نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم. فکر می کنم این شعر گویای همه چیزه
+ نوشته شده توسط یکی مث تو در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 23:6 |

 یکی مث تو

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 21:49 |

بار رنجی  توی  دستم ............... تو غمی  دوا نکردی

اسیرم پشت این در های بسته................ببین با من چه کردی ای  شکسته

          تو میخواستی شبو ازم بگیری.................. اون قدر  که حتی  جای  من بمیری

          ولی  تو عاقبت بازی رو باختی ................. واسم از  عشق یه ویرونه ساختی

           میخوام امشب به یاد تو نباشم..................... مثل بارون عشق بی ادعا شم

          دیگه بسه واسم عشق تو رو داشتن............... روی  خاک وجودم تو رو کاشتن

           چه شب هایی که از  عشق تو گفتم..........چه حرف هایی که از مردم شنفتم

          میدونستم تو هم نامهربونی ...................... سر عهدی که می بندی نمیمونی

           بذار دل خسته ای  تنها بمونم .........................  که پایان وفا شد مرگ جونم

           برو حرفی واسه گفتن ندارم ..............................  نمیخوام مهر توتو دل بکارم

 

 

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:2 |
بازم یه روز دیگه تموم شد .ساعت ها گذشتن دقیقه ها هدر شدن و ثانیه ها رفتند.بازم یه طلوع دیگه به غروب تبدیل شد و هنوز من تو ایت دنیای بزرگ زنده امو دارم نفس می کشم.راستی چی شد که من به دنیا اومدم؟دلم خیلی گرفته.این روزا با کوچکترین حرفی دلم می شکنه. پر از حرفه اما نمی خواد به کسی بگه.پر از گلایست پر از درده.همش تو دلم سنگینی می کنه دلم می خواد بی بهونه از اینجا برم.برم و همه اونایی رو که در حقم بدی کرن فراموش کنم دلم می خواد یه جا پنهون شم و تنها بودنم رو نگاه کنم.ببینم چقد تو این دنیای بزرگ خسته ام و چقد تنها؟خسته از هر آشنایی. خسته از دست غریبه.خسته از تموم اونایی که هستن اما حضورشون با نبودنشون  فرقی برام نداره.

یکی می گفت برو داد بزن بگو : کم آوردم!رفتم که بگم که بنویسم کم آوردم و زیرش و امضا بزنم!اما نشدنذاشت.اومد گفت نمی ذارم بگی کم آوردم.اما راستش کم اوردن خودشو٬ خسته شدن خودشو داشتم تو چین و چروکای صورتش می دیدم .اما با تموم خستگیاش بهش تکیه کردم.میدونم پشتمو خالی نمی کنه.با تموم خستگی هاش تا حالا جا خالی نکرده.اما با تموم اینا می ترسم٬ می ترسم از فردایی که بیاد و با اومدنش اونو ازم بگیره.می ترسم از بدون اون موندن و تنها شدن.

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:0 |
+ نوشته شده توسط یکی مث تو در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 19:38 |
از جدا شدن نوشتی رو تن خسته ی هر برگ

گریه کردم و نوشتم: نازنینم یا تو یا مرگ!

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده ایی نوشتی :هم قفس خدا نگهدار!

مهلت موندن یه نفس بود . سهم من از همه دنیا یه قفس بود.

خیلی وقته واسه تو گریه نکردم.

سر روی شونه هات نذاشتم

مث دستات سرد سردم!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 19:21 |
آرامش یعنی همیشه ته دلت مطمئن باشی که تو سینه کسی که دوسش داری یه خونه گرم داری..

+ نوشته شده توسط یکی مث تو در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 20:44 |


Powered By
BLOGFA.COM